من نمي دانم از اين دست تو باز

به کجا رانده شوم؟

يا به درگاه کدامين غم و درد

باز من خوانده شوم؟

تو مگو از دل ما بي خبري...

دل ما خون و تو در حلقه دوست

چه صفايي ببري...

تو در آغوش کدامين مردي

که نداند غم ما ؟

غم اين درد سياه

غم تنهايي مَرد؟


تو بگو دست کدامين نامرد


شانه لطف تو را لمس نمود ؟

بوسه مست کدامين بي درد

رويِ سرخينِ لبانِ تو نشست ؟


قلبم از ذلت آن بوسه شکست ...

چه عجب با همه زجر تو به من

وصله عشق من و تو نگسست

روزگاري است مرا قصه تو

خواب و نانم بربود

در تهي کاسه فکر پَکَرم

جز غم عشق لطيف تو نبود

تو نبودي که بداني دل ما

زين همه سال سياه

چه کشيد از غم تو

و چه يک عمر که وسواس وصال

هر چه احساس مرا بود رُبود

چون که جز عشق تو در سينه نبود

گويي هر کس که مرا مي بيند

بر سر و صورت من سنگ زند!


بي سبب ولوله جنگ زند

با که گويم تو بگو از دردم؟

روزگاري است که غمگينم و زار

همچو موشي که گريزان از مار

تو بگو پاي کدامين نامرد

سوي کاشانه ي قلبِ تو دويد؟


خود بگو قلبِ کدامين بي درد

بهر بوسيدن چشم تو تپيد ؟


تو بگو پنجه دست چه كسي

سينه ي پاك تو را سخت فشرد ؟

اي عجب از دل تنهايي ما !

چه بد است اين همه دل خوش بودن ...

چه عذابي است که يک عمر دراز

انتظار قدم دوست کشيدن در دل

جاي لطف لب توست

سرخي بوسه يک يار دگر


تو بريدي ز من اي دوست مگر؟



پايِ تو سوي هوس هايِ غريبانه دويد




عشق من از قفسِ کوچکِ قلبِ تو پريد




همچو يک جام شکست ...

هيچ كس تلخي آن شيشه بشكسته نديد

تو مگو از دل ما بي خبري ...

من تهي از همه ي احساسم

باورم نيست كه آغوش كسي

جز من آرام كند جان تو را

باورم نيست كه جز بوسه من

بنشيند به لب خسته تو

اي عجب از غم تنهايي ما

اي عجب زين همه رسوايي ما ...