ساعت اخر بود و همه بچه ها خسته بودن.من كه اون روز شيطونيم گل كرده بود داشتم سربه سر رفيقم ميذاشتم كه از بخت بدم معلم ديد و گفت ايمار گمشو بيا جلو كره خر. چون چند روزي بود كه خيلي تو مدرسه اذيت كرده بودم فهميدم كه اگه برم جلو كتك مشتي خوردم.همانجا موندم و گفتم اقا ببخشيد. غلط كردم.گفت ميگم بيا جلو.دوباره گفتم ببخشيد اقا. عسل خوردم. دفعه اخرم.وقتي ديد نميام جلو بلند شد با عصبانيت كاري رو كه نبايد بكن كرد.بيرون كشيد و دويد طرفم.منم كه تاحالا اينجور صحنه اي رو نديده بودم از ترس پا به فرار گذاشتم و دويدم طرف در كلاس و خودم پرت كردم بيرون و دفرار.همينجور كه فرار ميكردم به پشت سرم نگاه ميكردم و ديدم معلم تو دستش گرفته و داره دنبالم ميدوه.يعني اين صحنه واقعي بود.ي معلم ميتونست تا اين حد بي رحم باشه.خيلي ترسيده بودم.چيز به اون درازي و سفتي رو تا حالا نديده بودم. از اينور مدرسه به انور مدرسه.از اين راهرو به اون راهرو تا رسيدم به ي راهرو كه به ي در ختم ميشد.دويدم طرف در و دستگيره رو فشار دادم ولي در قفل بود.دوباره و سهباره ولي ثمر نداشت ي نگاه به عقب كردم ديدم معلم با ي خنده شيطاني داره قدم به قدم بهم نزديك ميشه.سرتاسر وجودمو ترس گرفته بود و بدنم مثل بيد ميلرزيد.ناخوداگاه نشستم رو زمين.ديگه بهم رسيده بود و بالاي سرم بود.هرچه بهش التماس كردم و به باش افتادم فايده اي نداشت و اونروز بود كه براي اولين بار طعم كتك با كمربند رو چشيدم.كمربندي دراز و سفت.