قلچماقی دید دانشجویی و دستش را گرفت

گفت این دست است آقا، دسته‌ی ساتور نیست

 

گفت علت چیست که مزدور آمریکا شدی؟

گفت هرکس انتقادی کرد که مزدور نیست!

 

گفت اینجا هیچ اشکالی ندارد انتقاد

گفت: پس آیا کسی در خانه‌اش محصور نیست؟!

 

گفت: این چیزی که می‌گویی غرض‌ورزانه است

گفت دیدی انتقادی ساده هم مقدور نیست

 

گفت باید آورم مامور و دربندت کنم

گفت دانشگاه جای افسر و مامور نیست

 

گفت تا آید حراست داخل مسجد بمان

گفت مسجد جایگاه مردم ناجور نیست.

 

گفت مستی زان سبب هی حرفِ بی‌خود می‌زنی

گفت آن هم علتش چیزی به جز کافور نیست

 

گفت گویا نوری از ایمان نداری در دلت

گفت ایمان هست اما هاله‌ای از نور نیست

 

گفت مجبوری مطیع حرف های من شوی

گفت در اندیشه‌ی ما، آدمی مجبور نیست

 

گفت من کم‌کم درستت می‌کنم با ضربِ زور

گفت اما پاسخ اندیشه ضربِ زور نیست

 

گفت خواهی دید وقتی می‌روی بالای دار

گفت باشد، خون ما رنگین‌تر از منصور نیست